تبليغاتX
قصه از کجا شروع شد - دل بی تو نمی خواهم

 سرايم خيس و باراني زدم درهاي ايماني

 

 بگفتند كيست در پشتش منم اي يار طوفاني

 

 كلام  شعر من يارب ز تو قوت بگيرد تا ابد در راه انساني

 

 جهانم خيس و باراني غمم همچون كه طوفاني

 

 به فريادم برس از دور تو اي معشوق ايماني

 

 كلامم شعر نا همگون درونم اشك و طوفاني

 

 سرير عشق را ديگرنمي بينم مگر آني

 

 عسل دردم شنو دردم كه رفت از دست انساني

 

 عسل ديدم در آغوشت نشسته آن كه مي داني

 

 قلم همدم شده با من عسل ديگر شدم فاني

 

 كجايي اي نفس برده كجايي يار طوفاني

 

 كنار كوچه بازارم روم و خود نمي دانم

 

 كجا هستم كجا بودم نمي دانم نمي دانم

 

 فقط من مست ومدهوشم دگر چيزي نمي دانم

 

 فقط مخمور مخمورم دگر چيزي نمي فهمم

 

 كجايي يار دلدارم فراقت را نمي فهمم

 

 نمي فهمم چرا بايد نباشي من نمي فهمم

 

 قلم قدرت ندارد تا نويسد من نمي دانم

 

 كلامم سرد و تاريك است نبودت را نمي خواهم

 

 دو چشمان اشك را ريزند فراقت را نمي خواهم

 

 سرايم باش آبي باش نبودت را نمي خواهم

 

 گلم هرگز فراقت را فراقت را نمي خواهم

 

 سرير عشق خالي ماند سريرم را نمي خواهم

 

 قلم از هجر مي گويد قلم را هم نمي خواهم

 

 دلم غمگين و افسرده دل بي تو نمي خواهم

 

 عسل  رفته و اينجا نيست عسل را هم نمي خواهم

 

 تو رفتي از كفم ديگر جهان را هم نمي خواهم

 

 و كاش از بين اين خواهش رسد من مرگ مي خواهم

 

 

 لطفا به احترام مریم شعرو کپی نکنید

به قلم مریم در 86/12/12 ساعت 2:2 | مهربوني |