تبليغاتX
قصه از کجا شروع شد - باورم هرگز نمی شد
باورم هرگز نمی شد

تقدیم به خانم شفیعی معلم دلسوز و مهربانم

 

 

گفته بودم گفته بودم

 

یاس را نا خوانده بودم

 

این همان روز دگر بود

 

وحشت از آن کرده بودم

 

گفته بود وگفته بودم

 

کاش یک ناخوانده بودم

 

گفت خواهی رفت مریم

 

گفتم هرگز هست بر من

 

عهدی و پیمان رودی

 

خوانده ی درد ودودی

 

با سکوت مهربانش

 

گفت بر من گفت برمن

 

ای که خفتی خواب رفته

 

هست بر تو رفتن تو

 

باورم هرگز نمی شد

 

من تو را تنها گذارم

 

او به من می گفت کم کم

 

می روم یک روز من هم

 

باورت می شد تو آیا

 

روزی از تو دور گردم

 

غصه دارم باورم کن

 

من نمی دانم نمی خواهم

 

و تو نگذار و تو نگذار که من اینک

 

بدون تو در این یک دم

 

و هر لحظه وهر ساعت

 

و یک یک دم

 

بمانم نه نگو بر من

 

 

سکوت وغصه در چشمان مریم ساکت وسرد است

 

و یک حلقه میان آنها درونش اشک وپر درد است

 

و یک بغضی که اینک در همین دم داشت کم کم باز می شد با گریه ی من

 

 

چرا؟

 

شاید چرا کمتر بگویم باز از مریم

 

چرا را چهار بار دیگر هم می گویم ای مریم

 

چرا رفتی؟چرا ماندی؟چرا این دم ؟چرا هر دم؟

 

 

باورم هرگز نمی شد

  لطفا به احترام مریم شعرو کپی نکنید 

 

به قلم مریم در 86/11/24 ساعت 1:21 | مهربوني |